در روياهايم بودم كه با خدا گفت و گو كنم خدا پرسيد : ميخواهي با من صحبت كني گفتم: بله اگر وقت داريد خدا گفت: وقت من بي نهايت است چه چيزي در ذهنت هست كه ميخواهي بداني؟ گفتم: ميخواهم بدانم كدام يك از كارهاي بشر شما را به تعجب انداخته است؟ پاسخ داد : كودكي شان...وقتي كودك هستن آرزو ميكنند بزرگ شوند و وقتي بزرگ مي شوند آرزو ميكنند دوباره بچه شوند همه ي سلا متي خود را از دست مي دهند تا پول به دست بياورند و بعد همه ي پول را از دست مي دهند تا سلامتي به دست بياورند اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و با غبطه به گذشته فكر ميكنند بدون اينكه حال را در نظر بگيرند در اين صورت هم حال را از دست ميدهند و هم آينده را طوري زندگي ميكنند كه انگار هرگز نميميرند و طوري ميميرند كه انگار هرگز زندگي نكردند مدتي سكوت بود بعد پرسيدم به عنوان پدر توصيه اي به ما فرزندانتان نداريد و نميخواهيد درسي از زندگي به ما بياموزيد؟ فرمود : چرا كه نه ميخواهم بياموزم كه كسي را وادار نكنيد شما را دوست بدارد اما خودتان هر كه را ميخواهيد ميتوانيد دوست بداريد بياموزيد كه درست نيست خود و ديگران را با هم مقايسه كنيد بياموزيد تنها چند لحظه طول ميكشد كه زخم عميقي به قلب كسي كه دوستش داريد وارد آريد بياموزيد ثروتمند كسي نيست كه همه چيز دارد بلكه ثروتمند كسي است كه به كمترين ها قانع باشد بياموزيد هميشه كساني هستند كه شما را دوست مي دارند اما نميتوانند اين حس را بيان كنند و در آخر بدانيد كه دو نفر ميتوانند هميشه به يك نقطه خيره شوند اما برداشت متفاوت داشته باشن پرسيدم: حرفي بزنيد كه هميشه يادمان بماند كمي سكوت بود و بعد فرمود به فرزندانم بگو
من هميشه هستم
يادتان باشد
هميشه

+ نوشته شده در جمعه 23 شهریور1386ساعت 22:53 توسط رضا |
انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی
انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی
انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی
انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی
انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی
حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری
فقط انتظار داشتم به حرمت
تموم خاطرات مشترکمــون
تموم يادگاريهامون رو ديوار
خداحافظ رفیق
![]()
بنويس
از سرخطبنويس
كه دلت ديگه به ياده اون نيستبنويس
كه بدونه وقتي نباشه قلبت از غصه خون نيستاون
كه گذاشت و رفت يه روز سرش به سنگ مي خوره بر مي گردهديگه
صداش نكن بزاز خودش بياد دنبالت بگردهدیگه گريه نكن اخه اشك تو باعث شادي اونه
ديگه بپاش نسوز اخه اون واسه توديگه دل نمي سوزونه
اگه مي خواست مي موند حالا كه رفت و غصش ديگه رفته ز يادم
اگه پيشم مي موند ميديد جز اون به هيچ كي دل نمي دادم

+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 13:30 توسط رضا |
زير بار كوله بار خاطرات تو شكستم
ميرم اما باورم كن كه به دست تو شكستم
ميرمو حرم داغ جاده دل كندن از تو
از تو دل شكسته اما فكر اون چشاي مستم
تو روزاي خالي از عشق كه رواج دل شكستن
اي خوشا رفتن و رفتن پل و پشت سر شكستن
رفتن و تو جاده مردن دل به تنهايي سپردن
وقت رفتن سخته اما اي خوشا رفتن و رفتن
من براي موندن تو همه تن تشنه ي گفتن
تو نمونديو نديدي غم دل شكستن من
تو روزاي خالي از عشق كه رواج دل شكستن
اي خوشا رفتن و رفتن پل و پشت سر شكستن
![]()
![]()
![]()
بین دو راهی موندم تو کوچه های غربت
![]()
نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن
تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي ذارن
نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن
عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 15:0 توسط رضا |
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن از در نشد از پنجره ، زوري خودت رو جا نكن آدمكاي شهر ما بازيگرايي قابلن وقتش بشه يواشكي رو قلب هم پا مي زارن تو قتلگاه آرزو عاشق كشي زرنگيه شيطونك مغزاي ما دلداده دو رنگيه دلخوشي هاي الكي ، وعده هاي دروغكي عشقاشونم خلاصه شد تو يك نگاه دزدكي آدمكاي شب زده قلبا رو ويرون مي كنن دل ستاره ي منو ، از زندگي خون مي كنن ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ مي زنن به بخت هر ستاره اي ، آدمكا چنگ مي زنن عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي كنن پشت سكوت پنجره چه بغضي بارون مي كنن
مردم سر تا پا كلك ، رفيق جيب هم مي شن
دروغه كه تا آخرش ، همدل و هم قسم مي شن
رو دنده حسادتا زندگي رو مي گذرونن
عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن
قصه روزگار اينه ، به هيچ كسي وفا نكن
روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نكن
...
![]()

كي بود که با اشكاي تو يه آسمو ن ستاره ساخت،
+ نوشته شده در دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 21:30 توسط رضا |
توی اين زندگی ساکت و سرد يه روزی يه دلقکی اومد و رفت مثل يک پرنده غريبه بود از کنار بوم من پر زد و رفت دلقکی که عشق من برای او مثل اون بازيه روی صحنه بود اون منو برای قلبم نمی خواست او دری تازه به روی من گشود دلقکی که با تمام گريه هام و خنده هاش گريه های بی قمش خنده های پر صداش من يه بازيچه شهر عشق او او تمام زندگی با تمام بازی هاش يه بت چينی از او واسه خود ساخته بودم اونجوری که دل می گفت ساخته و پرداخته بودم اما باورم نشد تمومه زندگيمو به پای اون باخته بودم
فکرشوکن يه شب باهم يه گوشه اي تنها باشيم با چارتا ديوار و يه سقف جدا ازاين دنيا باشيم من باشم وتوباشي و يه جفت دلهاي بي قرار فرصت خوب انتقام ازلحظه هاي انتظار فکرشوکن عروسکم به اون شب پرالتهاب چشماتوروي هم بذار امشب به ياد من بخواب فکرشوکن دستاي من روقلب توجون بگيره دل,دل بي قرارتوتوسينه آروم بگيره نه ساعتي باشه که شب سربره وتموم بشه نه هيچ کسي سربرسه ثانيه اي حروم بشه هرگزنديدم به گلي لبخند زيباي تو را هرگز نمي گيرد کسي در قلب من جاي تو را 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 18:0 توسط رضا |
من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازي موجا قامتم يك بستر غم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا كه يك روزي تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو و جودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا من و دلم اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه بي تو بودن مي گذره اما به سختي دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است ؟ چرا لبخندهايت آنقدر بي رنگ است ؟ اما افسوس . . . هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي كه از كنارم گذشتي . . . و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است
![]()

![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 14:28 توسط رضا |
گمان کردم که او هم مثل من عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای این دل تنهاست ولی افسوس
ولی افسوس
...همه از عشق گفتنها تمام گریه کردن ها
تظاهر بود...تظاهر بود
همه عاشق نوازیها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شد
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شد
به خود گفتم که یار و یاورم دور از دیارم شد
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد
ولی افسوس
...ولی افسوس
...همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها
همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود

![]()
اگه می خوای بری برو دوباره از تو می گذرم
به گریه هام نگاه نکن من از تو بی وفاترم
تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمیشه
این دفعه دیگه برنگرد تو واسه من یار نمیشی
از توی قصه هام برو دیگه به فکر من نباش
تموم کن این دروغارو نمک رو زخم من نباش
همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیره منه
نگاه بی وفای تو همیشه طعنه می زنه
اما بازم می بخشمت این اشتباه آخره
گذشتم از گناه تو اما خدا نمی گذره

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 9:0 توسط رضا |
چي مي شد آدما از دل هم خبر داشتن خبر داشتن كه طرف مقابلشون چقدر دوسش داره اصلأ دوسش داره يا نه ؟ چي مي شد همون اندازه كه يه نفرو دوست داشتي اونم تو رو دوست داشت چي مي شد همه حقيقتو به هم مي گفتن ؟ چي مي شد يكي به من خبر مي داد ......... اگه بغض خودمو لا به لاي نگاه معصومت پنهان ميكنم از غرورم نيست اگه براي داشتن دستای تو گريه ام را ميدزدم از غرورم نيست اگه براي ادعاي جمله اي عاشقانه خجالت ميكشم از غرورم نيست اگه غرورمو در پيشگاه حضورت تیكه تیكه، بر زمين مي کشم باز از غرورم نيست اگه نمی تونم تو چشات خیره بشم اگه نمی تونم موقع دیدنت سرمو بالا بگیرم بازم از غرورم نیست آره من عاشقتم اما یه عاشق خجالتی که هیچ کس ارزش اونو نمی فهمه ![]()

+ نوشته شده در جمعه 18 خرداد1386ساعت 16:51 توسط رضا |
مثه اون موج صبوري كه خدا داده به دريا تو مهي مثل حقيقت ، مهربوني مثل رويا چقدر تازه و پاكي مثه ياساي تو باغچه مثه اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه تو مثه اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر مثه اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر تو مثه بارون عشقي روي تنهايي شاعر تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر مثه برق دو تا چشمي توي يه قاب شكسته مثه پرواز واسه قلبي كه يكي بالهاشو بسته مثه اون مهمونه خوبي كه مي یاد آخر هفته مثه اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته مثه پاييزي وليكن پري از گلهاي پونه مثه اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه تو مثه چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون مثه يه آشنا تو غربت واسه عاشق مجنون تو مثه يه سرپناهي واسه عابره غريبه مثه چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه چشمه چشماي نازت مثه اشك من زلاله مثه زندگي رو ابرا بودنت با من محاله يه روزي بيا تو خوابم بشو شكل يه ستاره توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره تو يه عمره مي درخشي توي قاب عكس خالي اما من چشمامو دوختم به گلاي سرخ قالي تو مثه بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها تو مثه دفتر مشقم پر خطاي عجيبي مثه شاگردهاي اول كمي مغرور و نجيبي دل تو يه آسمونه دل تنگه من زميني مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني تو مثه اون كسي هستي كه مي ره واسه هميشه التماسش مي كني كه بمون و مي گه نمي شه مثه يه تولدي تو مثه تقدير مثه قسمت مثه الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت مثه نذر بچه هايي مثه التماس گلدون مثه ابتداي راهي مثه آيينه مثه شمعدون مثه قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي حيف كه پيشم نمیمونن چشاي به اين قشنگي پر نازي مث ليلي پر شعري مثه نيما ديدن تو رنگ مهر رفتن تو رنگ يلدا بيا مثه اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد ديد يارش داره مي ميره موندش و صرف نظر كرد ![]()
![]()
![]()

+ نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 14:27 توسط رضا |
چقدر سخته
چقدر سخته
دلت بخواد سرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیره آواره غرورش همه وجودت له شدهچقدر
سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگیچقدر سخته
وقتی پشتت برسه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داریچقدر سخته
گل ارزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت اروم زیره لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک
![]()

![]()
افسوس ......
آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم
و بعد برای آنچه از دست رفته افسوس می خوریم
...+ نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 11:15 توسط رضا |
| ||||||